Telegram Group Search
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
▫️«بـازنشـر»


⭕️ تفسیر عاشورا

▪️۷. ادامهٔ «کربلا و شبهات»

🔹 حقیقت و دوربین
سال گذشته در ایام محرم ، دوستی خوب و دوست‌داشتنی ، از قول یکی از روشنفکران محترم گفت که : « ذاکران و مداحان و کسانی که واقعهٔ عاشورا را توصیف می‌کنند ، چنان از کربلا حرف می‌زنند که انگار هزار دوربین ، آن وقایع  را ثبت کرده است .» .
بندهٔ حقیر اساسا اهل پاسخ‌گوئی به شبهات نیستم و میل به شبهه‌زدائی ندارم . زیرا آن را حرکتی در راستای نگاه تئولوژیک و کلامی به دین می‌دانم و قائلم که نه شبهه ، قدرت ایمان زدایی دارد و نه شبهه زدایی، قدرت ایمان‌زائی. بنابراین می‌کوشم که حتی‌المقدور ، قدم در وادی شبهه‌زدائی ننهم . اما مسئلهٔ «دوربین» کمی فراتر از شبهه و شبهه‌زدائی است و متضمن موضوعی است که می‌توان آن را ذیل عنوان «دوربین و حقیقت» به تفصیل مورد بحث و کندوکاو قرار داد . در عین حال ، این مجال تنگ ، گنجایش بحث مبسوط ندارد . در این ‌جا صرفا می‌خواهم دو مطلب را به اختصار بگویم و بحث تفصیلی در باب مطلب دوم را برای فرصتی مناسب بگذارم ؛ ضمن این که خوانندهٔ گرامی را به اندیشیدن دربارهٔ آن دعوت می‌کنم .

   مطلب اول :
برای بیان و بازگفتنِ آن‌چه در کربلا گذشته و برای توصیف جنایت‌ها ، و ظلم و تعدی و ستمی که بر جمعی از انسان‌ها (اعم از زن و مرد و کودک) -- و نمی‌گویم بندگان صالح و پاکیزهٔ خدا -- روا داشته‌اند ، کافی است بدانیم که سی‌هزار نفر مجهز به تمام ابزارها و ادوات جنگی آن روز ، در اوج بی انصافی و ناجوانمردی و درنده‌خوئی ، بر سر هفتادودو تن ریخته‌اند و از هیچ گونه ستم و جفائی دریغ نکرده‌اند . کم‌ترین جفایشان این است که آب را به روی این جمع ، و به روی زنان و کودکان بسته‌اند ؛ و کودکان  و اطفال شیر‌خواره از تشنگی و از عطش له‌له می‌زده‌اند.
     همین مقدار کافی است که ما بر اساس آن ، صد کتاب مصیبت و مقتل بنویسیم و در نگارش آن ، از هیچ منبع تاریخی ، و هیچ سندی استفاده نکنیم .

    مطلب دوم :
امروز ما  در روزگاری به‌سر می‌بریم که دستگاهی اختراع شده به نام «دوربین» که می‌تواند وقایع و رویدادها را ثبت تصویری کند .
   حال بنده در مورد نسبت میان دوربین و حقیقت ، این پرسش را مطرح می‌کنم که : آیا ما از طریق دوربین و با رفتن به سینما یا نشستن پای تلویزیون ، و دیدن فیلم‌ ، می‌توانیم مطمئن باشیم که حقیقت را می‌بینیم ؟، یا این که باید بگوئیم فیلم‌ها می‌توانند به سادگی حقایق را وارونه و معکوس کنند و ضد حقیقت را به جای حقیقت به خوردمان دهند .
     حتی می‌توانیم از حقیقت صرف نظر کنیم و  فقط در مورد جنبهٔ  معرفتی و شناختی فیلم پرسش کنیم و این مسئله را مطرح نمائیم که : آیا ما می‌توانیم از راه واسطهٔ فیلم ، به شناخت و معرفت دست یابیم ؟ .

در حالی که ما امروز دوربین به دست داریم و می‌توانیم همه چیز را ثبت کنیم اما در وضعیتی به‌سر می‌بریم که حقیقت را گم کرده‌ایم ، تاریخ مدون و نامدون ما حقایقی را برای ما می‌گوید که ما کم‌ترین تردیدی در آن‌ها نداریم . اینک باید پرسید که چه چیز اتفاق افتاده که دوربینِ ثبت کننده ، قدرت انتقال حقیقت را ندارد اما گفته‌ها و ناگفته‌های تاریخی ، قدرت انتقال حقیقت را دارد ؟.

#تفسیر_عاشورا


@nasrollahhekmat
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
▫️«بــازنشــر»


⭕️ تفسیر عاشورا

▪️ ۸ . کربلا و حقیقت ناب عقل و دین

    السلام علیک یا اباعبدالله الحسین
       السلام علی الشیب الخضیب
          السلام علی الخد التریب
         السلام علی البدن السلیب

آن‌چه در این ‌جا می‌گویم و پیش از این در بارهٔ کربلا و عاشورا گفته‌ام ، نه کلام است ، نه تئولوژی ، نه اعتقادات ، نه ایدئولوژی و نه حتی انتولوژی ؛ بلکه فراتر از انتولوژی و هستی‌شناسی است . این‌ها در قالب هیچ‌گونه «لوژی» و «لاجیکی» نمی‌گنجد و هیچ مفهومی تاب حملشان را ندارد . حقایق تجربی و انضمامی زندگی ایمانی یک انسان است . حقایق ایمانیِ عریان و نابی است که بر خاک افتاده و سمکوب شده است . حقایقِ در خاک و خون طپیده است . آری این‌جا کربلا است . سرزمین حقایق سربریده و خاک‌آلوده و به خون خفته .
   از کربلا می‌گویم . از سرزمین حقایق ناب عقل و دین . غیر آن را نمی‌شناسم و نمی‌دانم که چه می‌گویند ؛ نه روشنفکرانِ از حقیقت گریخته را ؛ و نه  دین‌فروشانِ حقیقت‌به‌منفعت آمیخته را . این هر دو به یاری هم چیزی از عقل و دین باقی ننهاده‌اند . هر روز به دست آنان تکه‌ای از عقل و دین، تخریب می‌شود .
من فقط کربلا ، و عقل و دین کربلا را می‌شناسم و می‌خواهم . عقل و دین من ، عقل و دین حسین است . بندهٔ حقیر به عنوان کوچک‌ترین مرثیه‌خوان کربلا ، وظیفهٔ خود می‌دانم که برای «تک‌انسان»‌هائی که می‌خواهند هم از دام حقیقت‌فروشان برهند و هم از دام حقیقت‌گریزان ، حقایق ناب ایمانی و فلسفی را که در کربلا ، به خاک و خون طپیده ، به قدر ظرف کوچک فهمم  بگویم . برای هر یک از این معانی یک کتاب حرف و سخن دارم اما این‌جا فضای تنگ اجمال و ابهام است و منِ فقیر ، نه روشنفکر که ابهام اندیشم .
     سال‌ها پیش ، کسی که چند کتاب فلسفه خوانده بود ، روزی به من گفت که : « زیارت عاشورا ، فحشنامه است .» و مرادش این بود که در این متن ، آل امیه و آل مروان و دیگر جفاپیشگان ، پیوسته  لعن شده‌اند. به راستی باید گریست برای غربت حقیقت در متن روزگار «ستر المحجوب» . از نگاه من ، زیارت عاشورا ، زیارت جامعهٔ کبیره ، و متن همهٔ زیارت‌ها و دعاهائی که از ناحیهٔ امامان معصوم شیعه درود خدا بر آنان ، رسیده است ، مشتمل بر حقایق ناب ایمانی است که با تنزل مرتبه ، می‌توان آن‌ها را در ساحت عقل ناب فلسفی به تأمل نشست و‌ اسرار جهان هستی ، و رموز زندگی انسانی را از دل کلمات عظیمش استنباط کرد . خاک بر سر من که چنان ذهنم آلوده به مسائل خوار و خفیف فلسفیِ این روزگار شده که قدرت درک حقایق ناب ایمانی و فلسفی را از دست داده‌ام . در زیارت عاشورا  حقایق ناب عقلی ، از شکل مفهومی و انتزاعی خود به در آمده و در قالب تجربه‌ای عینی و انضمامی قرار گرفته و اینک مرد میدان تفکر می‌طلبد تا بتواند چگونگی رویارویی حقیقت و ضد حقیقت را دریابد و دریابد که چگونه ضد حقیقت می‌تواند در چهرهٔ حقیقت ظهور کند و حقیقت را به خاک و خون کشد و سر ببرد . اینک می‌توان دریافت که قدرت ، چگونه می‌تواند حقیقت را از پای درآورد و درهم بشکند. قدرت چگونه می‌تواند مبدل به ضد حقیقت شود .
   ای کاش کربلا و زیارت عاشورا و زیارت جامعهٔ کبیره ، به غرب می‌رفت و به دست فیلسوفان بزرگ آن سرزمین می‌افتاد . ای کاش اسپینوزا ، هگل ، کی‌یرکه‌گور ، هوسرل ، دریدا ، آگامبن ، نیچه ، هایدگر ، فوکو و هابرماس و صدها فیلسوف دیگر غربی ، کربلا را می‌شناختند .

#تفسیر_عاشورا

@nasrollahhekmat
.
✏️ از کتاب
      «زندگی معنا» یا «معنای زندگی» ؟

     در معبد خدای
     دین استبداد ،
     دین متولیان ادیان ،
     نخستین قربانی ،
     «زندگی معنا» است
     و پیامد آن
     به قربانگاه بردن
     علوم انسانی است .


@nasrollahhekmat
Forwarded from اتچ بات
🕯
بـرگی از کتاب «مسئله چیست؟»

💠 بذرهای سوخته
اطاعت ، تنها در برابر قدرت تحقّق می‌یابد و آن‌جـا که قدرتی در کـار نیست ، اطاعتی هم نیست . جایی که قدرت ، قدرت حقیقی است اطاعت لازم است و انسان باید فقط در برابر قدرت حقیقی ، تسلیم باشد .
قدرت حقیقی چیست و از آنِ کیست ؟
قدرت از زوایای گوناگون قابل بحث و بررسی است . این‌جا به مناسبت بحث استخفاف به یکی از نشانه‌های بارز و برجستهٔ قدرت حقیقی و به یکی از ثمرات مهمّ آن -- و متقابلاً به همان نشانه و ثمره در قدرت دروغین و کاذب -- اشاره می‌شود تا سخن ما در باب استخفاف به برگ و بار نشیند :

الف . یکی از علائم بسیار مهمّ قدرت حقیقی این است که صاحب آن ، تمام ظرفیّت اقتدار خویش را به کار نمی‌گیرد ؛ بل قدرت او تابع اراده‌ای است که آن اراده برخاسته از حکمت ، فرزانگی و ایمان به غیب است . در میان انسان‌ها آن‌که فهیم و پخته و صاحب کمال است و در عین حال قدرت دارد -- خواه در شکل ثروتی تجلّی کند ، یا مقام ، یا علم ، یا محبوبیّت ، یا سخنوری و غیره -- چنین نیست که او با داشتن قدرت ، ترکتازی کند و هر چه بتواند انجام دهد . مثلاً اگر قدرت بیان سحرآمیزی دارد و می‌تواند با نفوذ کلامش بسی کارها کند ، چنین نیست که از این حربهٔ قاطع همواره و در همه‌جا و به منظور رسیدن به اهوای نفسانی خود بهره گیرد ؛ بل سخن به قاعده و سنجیده و در حدّ نیاز می‌گوید . در سایر قدرت‌ها نیز چنین است ؛ پهلوان ناموری که هیچ کس را یارای معارضه با او نیست ، اگر صاحب کمال باشد ، فـروتن و افتاده است و نه تنها ضعیفان را نمی‌آزارد که یاور و پناه آنان است . به اجمال و سربسته باید گفت که همین است سرّ دست یافتن به اسم اعظم خداوند . قدرت حقیقی را به کسی می‌دهند که بر خویش مسلّط باشد و از آن به قاعده و درست بهره گیرد . در این قدرت ، قدرت رحمانی است . در برابر ، آن‌که فاقد کمال و ایمان است ، از همهٔ ظرفیّت قدرت خود استفاده می‌کند . کسی که ظرفیّتش کم و اندک است ، از همهٔ آن بهره می‌گیرد شاید بزرگ و ستبر به چشم آید . او با استفاده از تمام توان خود ، می‌خواهد کوچک و حقیر بودن ظرف خود را پنهان کند . عمدهٔ تعدّی‌ها ، تجاوزها و حق‌کشی‌ها در دنیای انسـان‌ها مولود قدرت‌های حقیر و کوچک است که می‌خواهند در اوج خود ظاهر شوند . این قدرت ، قدرت شیطانی است . شیطان ، قدرت بزرگی نیست ؛ مکر و فریب او به اندازهٔ خود او ، ضعیف و کوچک و حقیر است ؛ امّا ویرانگری و تخریب این قدرت ضعیف ، از آن‌جا ناشی می‌شود که او از تمام ظرفیّت این قدرت -- بی‌هیچ قید و بندی -- بهره می‌برد و برای رسیدن به مقصود هیچ کاری را فرو نمی‌گذارد ؛ در این‌جا اراده‌ای لگام گسیخته و سرکش ، تابع محض قدرتی حقیر است .
📚مسئله چیست ؟
صص ۱۲۴ - ۱۲۵

#دکتر_نصرالله_حکمت
#همراه_با_کتاب
#مسئله_چیست

@nasrollahhekmat
.
✏️ از کتاب
      «زندگی معنا» یا «معنای زندگی» ؟

     در سرزمینی که
     معنا
     زندگی ندارد ،
     زندگی
     هیچ معنائی نخواهد داشت .

@nasrollahhekmat
Forwarded from نصرالله حكمت
🍃
بـرگی از کتاب «شـاکله‌شناسی»



🌘 انسـداد و زیستن در «جهانْ‌لانه»

همهٔ جانداران و از جمله انسان درون جهان نامتناهی قرار دارنـد و به‌سر می‌برند امّا وضعیّت انسان کاملاً متفاوت است ؛ زیرا انسان علاوه بر این که درون جهان نامتناهی است می‌تواند «در جهان نامتناهی» نیز باشد . میان «درون» و «در» -- دست‌کم در اصطلاح ما -- تفاوت است . تفاوت این است که جانوران درون جهانند امّا از آن بی‌خبرند و بر اثر این بی‌خبری ، نیازی هم به آن ندارند . آن‌ها درون جهانند امّا از آن بی‌خبرند و بر اثر این بی‌خبری ، نیازی هم به آن ندارند . آن‌ها درون جهانند امّا فقط «در لانـه» زیست می‌کنند . از لانهٔ خود باخبرند و در آن به‌سر می‌برند . لانه و اطـراف آن ، برایشان کافی است و به بیش از آن نیازی ندارند ؛ چرا که غریزهٔ مسدود ، لانه‌ای کوچک و محدود می‌طلبد .
انسان امّا بر اثر شعور و آگاهی‌اش از بودن خود در جـهان نـامتناهی باخبر است و برای انسان بودن ، به زیستن «در جهان نامتناهی» نیاز دارد ؛ و برای چنین زیستنی ، به ابزارهای لازم مجهّز است . شاکـلهٔ او -- از طریق ایمان به غیب -- و با گشودنِ سه پنجره‌ای که پیش از این درباره‌اش سخن گفتیم -- می‌تواند همواره در حال اتّصال به جهان نامتناهی باشد و بر اثر آن ، این موجود کوچک ، بی‌کرانه و جاودانه گردد .
فروبستگی و انسداد شاکله و پیامدهای آن -- به‌خصوص اتّکای به ابزار ، و بر اثر این اتّکا ، قرار گرفتنِ تحت سلطه و سیطرهٔ ابزار -- سبب می‌شود که آدمی به وضعیّتِ زیستن در «جهانْ‌لانه» تنزّل کند . این «جهانْ‌لانه» به مراتب کوچک‌تر و محدودتر از «لانه» است ؛ زیرا دیوارهایِ «لانه» را طبیعت و غریزهٔ جانوران ساخته و خواستهٔ آنان در ساختن این دیوارها سهیم نبوده است . امّا دیوارهای «جهانْ‌لانه» را دانسته و خواسته‌ها و ساخته‌های انسان ساخته است . آدمی با دست خود و با اراده و اختیار خویش ، خویشتن را در محبس دانسته‌های خود به بند کشیده و همه چیزش را در «معبد ابزار» قربانی کرده است .
زیستن در «جهانْ‌لانه» مهم‌ترین عاملی است که سبب می‌شود انسان‌ها همانندِ هم شوند و تفاوت‌ها از میان برخیزد . همه مانند هم فکر می‌کنند ؛ مانند هم زندگی می‌کنند ؛ و مانند هم سخن می‌گویند . نیازهایشان شبیه هم است ؛ خواسته‌هایشان شبیه هم است ؛ و راه‌های تأمین این نیازها و رسیدن به این خواسته‌ها نیز همانند هم است . دیگر نمی‌توان آدمیان را برحسب سرزمین و قوم و دین و فرهنگ و زبان و لباس و هنر غیره طبقه‌بندی کرد ؛ چرا که همهٔ مردم ، همانند هم شده‌اند .
بنابراین هر چه آدمیان به زیستن در «جهانْ‌لانه» نزدیک‌تر می‌شوند و از زیستن براساس شاکـله ، فاصله می‌گیرند ، تفاوت‌هایشان کمتر و همانندی‌شان بیش‌تر می‌شود . زیستن براساس شاکله ، سبب می‌شود که هر انسانی یک جهان پُرشکوه و خاصّ خود باشد . امّا انسداد شاکله و زیستن مطابق شبه غریزه درون «جهانْ‌لانه» همهٔ انسان‌ها را تبدیل به یک انسان می‌کند ؛ در این‌جا دیگر نیازی به آن نیست که هرکس «اسم خاصّ» داشته باشد . با شماره‌گذاری هم می‌توان افراد را از هم متمایز کرد .
درست در همین وضعیّت است که سخن از «سبک زندگی» به میان می‌آید . یعنی با نحوهٔ استفادهٔ هر مجموعه‌ای از انسان‌ها ، از ابزار و وسایل زندگی ، می‌توان آنان را طبقه‌بندی کرد و گفت این دسته از مردم میزان و نحوهٔ استفاده‌شان از ابزار و وسایل بدین‌گونه است در حالی‌که دستهٔ دیگر ، به گونه‌ای دیگر از ابزارها بهره می‌برند .

📚شاکله‌شناسی
صص ۱۳۹ - ۱۴۱

#دکتر_نصرالله_حکمت
#همراه_با_کتاب
#شاکله_شناسی

@nasrollahhekmat
✏️ از کتاب
«زندگی‌ معنا» یا «معنای زندگی» ؟


در رواج بازار
معنای زندگی ،
روزی «زندگی معنا» را
دیدم که به کنجی نشسته است
و غریبانه
این بیت از حافظ را
زیر لب زمزمه می‌کند :
جای آن است که
خون موج زند در دل لعل
زین تغابن که
خزف می‌شکند بازارش


@nasrollahhekmat
Forwarded from اتچ بات
🍃
بـرگی از کتاب «تأمّلی در فلسفه تـاریخ عقل»


آن‌گاه که خداوند عقل را آفرید ، او را مخاطب خویش کرد .
سپس او را گفت : رو کن (اَقْبِلْ) ؛ پس رو کرد (فَاقبَلَ) .
بعد او را گفت : پشت کن (اَدْبِرْ) ؛ پس پشت کرد (فَاَدْبَرَ) .
آنک گفت :
سوگند به عزّت و جلالم که هیچ یک از مخلوقاتم ،
محبوب‌تر از تو برایم نیست ؛
و تو را به گونه‌ای کامل ، جز در کسانی که
محبوب منند ، قرار نمی‌دهم .
هان ، مخاطب امر و نهی من تویی ؛
و کیفر و پاداشم متوجّه تو است .




▫️ دو چهرهٔ عقل
عقل ، حقیقتی واحد است با دو چهره . هنگامی که خداوند آدمی را آفرید عقل را در او ایجاد کرد . عقل موجودی نیّر و منوّر است . عقل تجلّی علم خداوند در وجود محدود بشر است . عقل از ناحیهٔ حقیقت هستی و از سرای وجود پر‌ کشید و در موجودی به نام آدم آشیانه کرد . عقل ، رابطی میان موجود و وجود شد و پلی میان آدم و خدا . عقل پای آدمیزاده شد برای قدم نهادن در راه اتّصال به ساحت هستی . عقل محبوب‌ترین مخلوق ذات باری است و حضور او در انسان ، او را اشرف مخلوقات کرد . عقل مخاطب امـر و نهـی خداوند گردید و آدمی از طریق عقل کلام خدا را شنید و ملاک ثواب و عقاب ، عقل او شد . برای این‌که مسئولیّت و تکلیف در انسان معنی داشته باشد و آدمی از حصار جبر و ایجاب علّی خارج شود ، خداوند عقل را متّصف به دو ویژگی کرد که عبارتند از : قدرت اقبـال به حق ، و ادبـار به او . خداوند به عقل این نیرو را عطا کرد که هم بتواند رو به او کند تا وجه او در آیینهٔ وجودش جلوه‌گر شود ، و هم بتواند پشت به او کند و راه خویش در پیش گیرد . عقل با این دو خصوصیّتِ بالقوّه حقیقتی شد در انحصار آدمیزاده ؛ و اکنون با او است که رویکرد عقل را معیّن کند . تعیین مقصد عقل و انتخاب مَرئا و منظر او در اختیار انسان قرار گرفت .
حال می‌توان پرسید که با وجود این دو حالت متخالف در عقل ، کدام یک مقوّم ذات و حقیقت او است ؟ آیا این دو وضعیّت ، دو عقل است یا یک عقل ؟ اگر دو گونه عقل است چگونه هر دو را عقل می‌نامیم و نسبت این دو عقل با هم چیست ؟ و اگر یک عقل است چگونه عملکردی دو گانه و چنین بیگانه از هم دارند ؟

📚تأملی در فلسفه تاریخ عقل
صص ۹۱ - ۹۲

#دکتر‌_نصرالله‌_حکمت
#همراه_با_کتاب
#تأملی_در_فلسفه_تاریخ_عقل

@nasrollahhekmat
🍃
بـرگی از کتاب «فلسفهٔ ادبیـات میخـانه»



از آن زمان که خموشی مرام اهل وفاست
هزار قصهٔ ناگفته در دل خـاک است
جهان و هر چه در آن است خالی از غم دوست
به چشم اهل نظر کشتگاه خاشاک است



🖌 دیـدگاه تـأویـلی شبستری
دربـارهٔ مـی‌ و میـخـانه


در الفیهٔ جاویدان گلشن راز ، آخرین پرسشی که امیر حسینی هروی ۱ مطرح می‌کند و از شیخ محمود شبستری می‌خواهد که آن را توضیح دهد ، پـرسشی در باب زبـان عـرفان است ؛ به خصوص آن بخش از این زبان که تعابیری از قبیل چشم و لب ، خط و خال و زلف ، و شراب و شمع و شاهد ، را به کار می‌برد . بد نیست با زبان پرسش امیر حسینی هروی آشنا شویم :
چـه خـواهـد اهـل معنا زان عبارت
کـه سـوی چشم و لب دارد اشـارت ؟
چه جوید از رخ و زلف و خط و خال
کسی کـاندر مقامات است و احـوال ؟
شراب و شمع و شاهد را چه معنی است ؟
خراباتی شدن آخـر چـه دعـوی است ؟ ۲


پاسخ شیخ محمود شبستری بسیار مفصّل است و در این جا ما بر سر آن نیستیم که پاسخ تفصیلی وی و تحلیل و توضیح آن را مطرح کنیم ؛ بلکه صرفاً می‌خواهیم با اشاراتی از وی دربارهٔ معانی تأویلی و می و میخانه آشنا شویم .
شبستری نخست به بحثی کلّی دربارهٔ وضع و دلالت الفاظ می‌پردازد ؛ که بحثی بسیار شیرین و دلکش و جذّاب است ؛ ۳ سپس معنای جزیی هر یک از تعابیری را که هروی ذکر کرده ؛ بیان می‌کند .
نگارنده دربارهٔ قسمت اول بحث مقاله‌ای دارد که در این جا نخست چکیدهٔ آن مقاله ، و یک جمع‌بندی از آن را می‌آوریم . پس از آن به قسمت دوم بحث می‌پردازیم .

چکیدهٔ مقاله :
نظر شیخ محمود شبستری دربـارهٔ وضع و دلالت الفاظ این است که الفاظ دو گونه وضع دارند : وضع اوّل که «وضع جلالی» است و وضع ثانی که «وضع جمالی» است . در وضع اول ، هر لفظی دارای رابطه‌ای ذاتی و تکوینی با مدلول خویش است ؛ اما آن معنای ذاتی دور از دسترس افهام عموم مردم است . لفظ ، از صُقع وجـودی خود تنزّل می‌کند و توسّط ارباب کشف و شهود در اختیار مردم قرار می‌گیرد و عقلا با رعایت مناسبت ، آن الفاظ را با وضعی ثانوی و براساس عرف زندگی ، در معانی محسوس وضع می‌کنند . اکنون برای عبور از معنای محسوس ، به مدلول ذاتی و غیبی لفظی ، نـاگزیریم از تأویـل بـهره بگیریم تا بتوانیم از معنای ثانی به معنای اول ، بازگردیم . آن چه می‌تواند در این کشف معنوی ما را یاری کند و راه عبور از محسوس به نامحسوس را هموار نماید ، تمثیل و تشبیه است .
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
۱ . برای آشنایی بیشتر با امیر حسینی هروی و سؤالاتش ، و چگونگی پاسخ‌دهی شبستری ، به کتابِ مفتاح فتوحات رجوع کنید .
۲ . گلشن راز ، صص ۷۸ و ۸۴
۳ . نگارنده دیدگاه کلّی شبستری را در مقاله‌ای با نام «وضع و دلالت الفاظ در گلشن راز شبستری» آورده و در شمارهٔ ۵۷ پژوهشنامهٔ علوم انسانی ، مجلهٔ دانشکدهٔ ادبیات دانشگاه شهید بهشتی به چاپ رسیده است . متأسفانه این گونه مجلات در دسترس قرار ندارند . نگارنده قصد دارد که -- إن شاء الله -- این گونه مقالات ، و سایر نوشته‌های خود را در حوزهٔ عرفان ، به صورت دفترهایی جداگانه و کوچک با عنوان «سلسله مباحثی در عرفان نظری» به چاپ برساند .


📚فلسفهٔ ادبیات میخـانه
صص ۱۹ - ۲۲

#دکتر_نصرالله_حکمت
#همراه_با_کتاب
#فلسفه_ادبیات_میخانه

@nasrollahhekmat
شروع دوره یازدهم متن خوانی و تفسیر تعلیقات ابن سینا
از شنبه ۲ مهرماه
روزهای شنبه ساعت ۱۷ تا ۱۹

جهت ثبت نام به آیدی زیر مراجعه فرمایید
@nahekmat
🌖
بـرگی از کتاب « تأملی در فلسفهٔ تـاریخ عقل »



▫️گزیده‌هایی از مبحث « رابطهٔ عقل و ایـمان »


بذر ویرانی و انهدام عقل در تورّم و آماس او است .
چرا که این ورم‌کردگیِ تهی از وجود ،
مؤدّی به رقیق شدن و نازک گردیدن
پوستهٔ عقل می‌شـود و بالاخره شکاف برمی‌دارد .


نقطهٔ اوج او آغاز فرود و هزیمت او است و شکفتگی نهایی‌اش به پرپر شدن می‌انجامد ؛ و از این‌جاست که پس از قلّه‌نشینی عقل ، سقوط تدریجی‌اش را می‌بینیم و بعد از دورهٔ شکوه و اقتدار ، فروغلتیدنش را به سراشیب عوام‌زدگـی و ابتـذال می‌نگریم و سرانجام در منزل احتضار به انتظار می‌نشیند .
این سیر در مورد ایمان معکوس است . زیـرا ایمان یعنی اتّصال به حقیقت هستی ، یعنی چشم به ساحت وجود گشودن و دیده به دیدار دوست بازکردن . آدمی با هبوط ، از دار وجود به غار ادراک و علم سقوط کرد و آن‌گاه که در مسقط‌الرّأس خود روی پای ایستاد و در طریق شناخت به راه افتاد ، با هر گامی که برداشت یک قدم از هستی دورتر ، و لحظه به لحظه فاصله‌اش از وجود بیش‌تر شد . هر پیامبری با ظهور خود ، حضور به ارمغان آورد و نغمهٔ هستی و سرود وجود در گوش آدمیزاده زمزمه کرد . آنان که ندای این سروش را به گوش دل شنیدند ، ره یافتند و آنان که نشنیدند ، رخ تافتند و بی‌راه رفتند . تا سرانجام هنگامهٔ تجلّی حقیقت عقل ، عقل مقبل یعنی عقل عقل فرارسید . با پیامبر خاتم آخرین ترانـهٔ توحید و ایمان به حق با زیباترین جلوه ، در زیر گنبد مینایی به ترنّم درآمد و طنین افکند ؛ آدمیزادگانِ لحظه به لحظه دور شده از کهکشان هستی را به عودت ، دعوت کرد و گم‌شدگانِ برهوتِ معرفتِ عقلانی را به درآمدن به سرایِ ایمان فراخواند .

📚تأمّلی در فلسفهٔ تاریخ عقل
صص ۱۳۵ - ۱۳۶

#دکتر_نصرالله_حکمت
#همراه_با_کتاب
#تأملی_در_فلسفه_تاریخ_عقل

@nasrollahhekmat
.
▪️⭕️ از مسلمانی خود شرمنده‌ام
          سوی کفرستان رهی یادم دهید

     تسلیت می‌گویم اما نه فقط به خانوادهٔ محترم «مهسا امینی» که نوگلشان نشکفته پرپر شده و داغی جگرسوز بر جانشان نشسته ، بلکه به ایران ، به مردم این سرزمین ، به اخلاق و ادب ، به اسلام ، به قرآن ، به پیامبر ، به امامان معصوم و مظلوم ، به بانوی حقیقت و عصمت فاطمهٔ زهرا ، به پاکی ، به زیبایی ، به معصومیت ، به شرف ، و به هر آن چیز که بوی انسانیت می‌دهد  .
     اعلام بیزاری و برائت می‌کنم از هر آن چیز و هر آن کس و هر آن کلمه و مفهوم که به هر شکل در تحقق این فاجعهٔ انسانی --که ادامه و استمرار فجایع زنجیره‌ای پیشین است-- سهیم و شریک است ؛ حتی با رضایت و سکوت .
     مولای ما و حامی مظلومان امیر مؤمنان آن روز که شنید از پای یک زن یهودی ، خلخال کشیده‌اند ، گفت : اگر کسی این قصه را بشنود و از غصه بمیرد جای ملامت ندارد . امروز اگر او بود و می‌شنید که دختری معصوم را جلادان و آدمکشان حرفه‌ای به نام «امر به معروف و نهی از منکر» در چنگال کثیف خود گرفته‌اند و به یکی از فجیع‌ترین شیوه‌ها به قتل رسانده‌اند ، چه می‌گفت و با آمران و عاملان این فاجعه چه می‌کرد ؟
     بندهٔ حقیر نخست به عنوان یک انسان ، سپس به عنوان یک عضو هیئت علمی از مجموعهٔ دانشگاهیِ کشور که در آن‌جا همهٔ ما اعضای هیئت علمی را به «بردگیِ علمی» و خفقان مطلق کشانده‌اند و لذا هیچ صدایی از دانشگاه‌های ما بر‌نمی‌خیزد ، این جنایت خوفناک را محکوم می‌کنم .
     امثال بندهٔ حقیر که خدمتگزار مردمیم و فرزندان مردم یعنی این پاکیزگان معصوم ، به دست ما امانتند تا در فضای مقدس دانشگاه ،  به آنان علم و اندیشه و زندگی را آموزش دهیم ، آن‌چه اینک برایمان باقی مانده سرافکندگی و شرمساری و خجالت است ؛ خجالت از فرزندان معصومی که قرار است از فردا سر کلاس برویم و با آنان روبرو شویم .
     خاک عالم بر سرم ؛ فردا که سر کلاس می‌روم ، به فرزندانم چه بگویم ؟ به راستی اگر به من بگویند که جمعی خونخوار و سفاک ، بی‌دین و بی‌ادب ، وحشی و نافهم ، به نام همان اسلام که از آن دفاع می‌کردی ، زندگی ما و امنیت ما و آزادی ما را سلب کرده‌اند و با چنگال‌هائی که از آن خون می‌چکد ، ما را در چنبرهٔ خود گرفته‌اند ، می‌کشند و نابودمان می‌کنند ، چه پاسخی به آنان بدهم ؟
     من مانده‌ام و یک جهان خجالت و شرمندگی .
     بچه‌ها ! من هیچ پاسخی ندارم . فقط سرافکنده‌ام و دیگر هیچ . اگر هزار بار ملامتم کنید و به رویم آب دهان بیفکنید ، حق به دست شما است .

                    نصرالله حکمت
         استاد دانشگاه شهید بهشتی
         بیست و ششم شهریور ۱۴۰۱

@nasrollahhekmat
Forwarded from نصرالله حكمت
حجاب زن
یک تفکر است که
در قالب جامه‌ای متناسب با
آن تفکر ،
ظهور می‌کند
و متجسم می‌شود .

@nasrollahhekmat
.
▪️⭕️ دانشجوی بی‌دانشگاه
دانشگاه بی‌دانشجو

دانشجویان و فرزندان عزیز‌تر از جانم!
امروز من خود را دانشجوی شما و شما را استاد خودم می‌دانم. فقط خدا می‌داند که در این چند روز، بیش از همهٔ عمرم از شما آموخته‌ام. از شما درس‌هائی آموخته‌ام که در هیچ دانشگاهی نمی‌توان آموخت؛ درس شجاعت، صداقت، ایستادگی برای به دست آوردن حق خود، مقاومت در برابر زور و ستم، دریدن نقاب‌های ریا و تظاهر، ادب و احترام به انسان‌ها، مقابلهٔ نرم و مدنی با کوه زمختی و خشونت و سرکوب، کوشش صادقانه برای رسیدن به آزادی، عشق به رؤیاهای معطوف به فردا، فرار از شبه‌مقدسی که صورتک قداست دارد، برملاکردن مکر شیطانی کسانی که دعوی خدمتگزاری دارند، و ده‌ها درس دیگر که مجموعهٔ آن‌ها را در هیچ کجا جز دانشگاه خیابانی و خیابان دانشگاهی شما نمی‌توان آموخت.
من یکی از بقایای نسلی هستم که روزگاری در اندیشهٔ ساختن مدینهٔ فاضله بودیم اما اینک در قلهٔ هزار گریه و شیون، سر از جهنم جهل و جفا و ریا و دروغ درآورده‌ایم. لطفاً دست مرا بگیرید و به من درس دهید. من باید از شما صدها درس بیاموزم.
اکنون با صدای رسا اعلام می‌کنم که شما معلمان و استادانم را از صمیم قلب دوست دارم و همه جا با شما و همراه شما هستم. مرا از خود و همراه خود بدانید. نیز اعلام می‌کنم که دانشگاه بدون دانش و دانشجو و استاد، مصداق بارز «دانشگاه بی‌دانش» است. من «دانش بی‌دانشگاه» را حتی اگر در بیابان یا در خیابان برپا شده باشد، هزار مرتبه بر «دانشگاه بی‌دانش» ترجیح می‌دهم. تا وقتی شما در دانشگاه نیستید، و با احترام و تکریم تمام و بدون هیچ ترس و وحشتی به دانشگاه قدم نگذارید و با قلب و قدمتان، به دانشگاه و کلاس، جان تازه نبخشید، در هیچ کلاسی حاضر نخواهم شد.

نصرالله حکمت
استاد دانشگاه شهید بهشتی
دوشنبه چهارم مهر ۱۴۰۱

@nasrollahhekmat
نصرالله حكمت pinned «. ▪️⭕️ دانشجوی بی‌دانشگاه دانشگاه بی‌دانشجو دانشجویان و فرزندان عزیز‌تر از جانم! امروز من خود را دانشجوی شما و شما را استاد خودم می‌دانم. فقط خدا می‌داند که در این چند روز، بیش از همهٔ عمرم از شما آموخته‌ام. از شما درس‌هائی آموخته‌ام…»
نامه‌ی جمعی از دانشجویان دانشگاه شهید بهشتی خطاب به اساتید هئیت علمی و مسئولین دانشگاه.
.
⭕️ این‌روزها
یک

نمی‌توانم به وضوح بیان کنم آن‌چه را این روزها در سرزمین وجود من رخ می‌دهد و در ذهن و قلب و زبانم شکل می‌گیرد . می‌خواهم آن‌چه را این‌روزها در فضائی«تاریک‌روشن» و به شکلی مبهم و وصف‌ناپذیر در اندرونم جوانه زده است ، زیر عنوان «این‌روزها» برای شما بازگویم. این نوشته‌ها شاید چندان منسجم نباشد و البته نیست . شاید به‌هم‌ریخته و آشفته باشد که البته هست . اما مهم نیست . مهم این است که من دارم بخش عمده‌ای از تاریکی‌ها و پیچیدگی‌های مملکت وجودم را به تبع رخدادهای سرزمین ایران و مردم شگفت‌انگیز آن و مردم جهان کشف می‌کنم ؛ رفته‌رفته و آرام و خوش‌خرام اما استوار و بنیادین و پُراستحکام .
بگذارید به قول مولوی هیچ آداب و ترتیبی نجویم و آن‌چه دل تنگم می‌خواهد بگویم .

اول از همه :
در یادداشتِ اندکی آشفته که --بازتاب حالم بود و-- پیش از این با عنوان «دانشجوی بی‌دانشگاه ...» آوردم ، نکته‌ای را گفتم که شاید آن را برخی از مخاطبان ، حمل بر تعارف کرده‌اند . اما صادقانه و بی‌روی و ریا بگویم که این‌روزها یک وارونگی را در اندرون خودم تجربه می‌کنم . پیرانه‌سر هوای جوانی نموده‌ام . دانشجوی محض شده‌ام . خود را تشنه و عطشناکی می‌بینم که له‌له‌زنان در جست‌وجوی دانائی است . انگار از همهٔ آن‌چه می‌دانستم تهی شده‌ام ؛ رها و آزاد ؛ مهیای یادگیری ؛ یادگیری از نسلی که من نتوانستم به آنان بیاموزم --شاید چیزی در چنته نداشتم-- اما آنان توانسته‌اند مرا به شنیدن وادارند و مهیای آموختن کنند . این‌روزها این وارونگی را در برهوت ذرات تنم ، و در ملکوت اَشکال شاکله‌ام ، و در لاهوت احوال روحم تجربه می‌کنم ؛ نه ؛ قطره‌قطره آن را می‌چشم ؛ می‌نوشم ؛ می‌زیم .
به من بگوئید که شما کی هستید ! از کجا آمده‌اید ؟ چرا این‌قدر خوبید ؟! آن‌قدر خوبید که به حال شما غبطه می‌خورم اگر نگویم حسادت می‌کنم . به راستی برایم معما شده است . همهٔ حجم ذهنم را درگیر کرده است که چه چیز این نسل را چنین فهیم و توانا و زیبا و دوست‌داشتنی و مثال‌زدنی ساخته است ؟ آن‌چه در دانشگاه خیابانی شما اتفاق افتاده ، همهٔ دانسته‌های مرا از کار انداخته است . شما مرا از دانسته‌هایم تخلیه کرده‌اید . شما مرا می‌شناسید و می‌دانید که من همواره یکی از مردم و با مردم و در کنار مردم شریف ایران بوده‌ام و مردمی زیسته‌ام اما اکنون شما مرا واداشته‌اید که بازگردم و به بازبینی و تأمل بپردازم ؛ تأمل در همه چیز و در همهٔ اجزای اندیشه‌ام . آری صادقانه می‌گویم . دانشگاه راستین ، دانشگاه شما است . بقیه‌اش همه دانشگاه‌های دروغینی است که در آن‌جا ما ادای علم و دانش و تفکر را درمی‌آوریم و مشغول «دانشگاه‌بازی» هستیم .
دانشجویان و فرزندان عزیزم ، دست مرا بگیرید ؛ دست پدر پیرتان را ، و همراه خود ببرید . قول می‌دهم شما را بفهمم . قول می‌دهم درکتان کنم . قول می‌دهم غرغر نکنم و عشق و صفایتان را به هم نزنم .

امیدوارم بتوانم و حال خرابِ این‌روزهایم اجازه دهد که مجموعه یادداشت‌های «این‌روزها» را بنویسم و آرام‌آرام با شما در میان بگذارم .

نصرالله حکمت
دانشجوی دانشگاه مردم
جمعه هشتم مهر ۱۴۰۱

@nasrollhhekmat
.
⭕️ این‌روزها
دو

دوم : «جهان‌لانهٔ» مفاهیم فرسوده
این‌روزها پرسش‌های فراوان ذهنم را درگیر کرده است . یکی از این پرسش‌ها که رهایم نمی‌کند و مرا به تأمل می‌خواند این است که : «در حالی‌که ذات تفکر راستین» ناآرام و شورشی است ، چگونه است که اکثر متفکران و اهالی فلسفه ، در این احوال غمبار و تأمل‌آفرین و کنش‌انگیز ، در سکوتی مرگبار فرورفته‌اند ؟ حاصل این‌همه تفکر و نظرورزی و مفهوم سازی و نظریه‌پردازی ، در کجا به کار می‌آید ؟ تقریباً همهٔ مردم در مشاغل و حرفه‌ها و خدماتی که برعهده دارند ، وظایف محوله را کم‌وبیش انجام می‌دهند . اکنون مسئله این است که: شغل فیلسوفان و متفکران و اهالی فلسفه چیست ؟ شاید بتوان گفت که دست کم بخش عمده‌ای از شغل و وظیفهٔ آنان تفکر است . اکنون شاید سؤالات ناگفتهٔ مردم این باشد که : تفکر به چه کار می‌آید و قرار است کدام درد را درمان کند و کدامین گره فروبسته را بگشاید ؟ آیا قرار است فلسفه و تفکر ، یک عنوان آکادمیک زینتی یا سبب تفاخر یا امری بیهوده و زائد برای جمعی منفصل از جامعه و مردم ، و مزین به القاب توخالی باشد ؟ این همه عمر و سرمایه و ادعا و کتاب و مقاله و نوشته و حرف و سخن برای هیچ و پوچ ؟ این همه غوغا و مفهوم و جاروجنجال برای خنده ؟
پرسش از حقیقت تفکر و فلسفه ، و جایگاه تاریخی و انسانی و مردمی فیلسوف ، و نقش او در فرهنگ‌سازی و نظریه‌پردازی و تحولات اجتماعی و نیز در بسترسازی برای این که انسان‌ها از غار تاریک دروغ‌ها و فریب‌ها و سایه‌ها به درآیند و راه تقرب به حقیقت در پیش گیرند و به سعادت رسند ، در کنار ده‌ها پرسش دیگر این‌روزها مرا به شدت درگیر کرده است . حاصل تأملات و یادداشت‌های این‌روزهایم فقط دربارهٔ همین مسئله ، یک کتاب بحث است . شاید بتوانم در ذیل عنوان «این‌روزها» پاره‌ای از این یادداشت‌ها را بیاورم .
فعلا می‌خواهم این را بگویم که آن‌چه این روزها از خود می‌پرسم این است که : سرّ این «بی‌عملیِ اصحاب فلسفه» و این نازائی و از کف‌دادنِ وجه زنانگی --که عموم انسان‌ها به تبع شاکلهٔ خود آن را واجدند-- چیست ؟ چه شده و چه بلائی بر سر اکثر فیلسوفان این سرزمین آمده است که چنین خنثی و عقیم و سترون گشته‌اند ؟
در کنار بسیاری از عوامل کلیِ حاکم بر فضای دانشگاه‌ها و بر احوال ما اعضای هیئت علمی --از جمله موضوع «بردگیِ علمی» و گروگانگیریِ ما یعنی گره زدنِ هرگونه تبدیل وضعیت و ارتقا و امتیاز و غیره به انقیاد و سکوت-- آن‌چه به خصوص در مورد ما اصحاب فلسفه می‌توان گفت ، گرفتاریِ ما در حصار «مفاهیم فرسوده» و ازکارافتاده است .
موضوع «جهان‌لانهٔ مفاهیم فرسوده» موضوعی بسیار مهم و قابل مطالعه است . اصحاب فلسفه در ایران امروز ، به طور کلی بر دو دسته‌اند . جمعی کثیر مشغول فلسفهٔ اسلامی‌اند . جمع کثیر دیگری به فلسفهٔ غرب مشغولند . فارغ از پاره‌ای از خوانش‌های شاذ و نادر ، روح حاکم بر فلسفهٔ اسلامی روح پرکشیده از یک جسد است ؛ جسد فلسفهٔ اسلامی . این جسد که روحش قرن‌ها پیش ، از آن جدا شده ، هیچ ارتباطی با زندگی امروز انسان ، و مسائل او ندارد . کارکرد ساختگیِ امروزینش تحکیم پایه‌های قدرت ، و همراهی با مثلث «قانون و قدرت و ثروت» است . از آن‌سو فلسفهٔ غرب و اهالی‌اش ماجرای دیگر دارد . قصه ، قصهٔ بازی با مفاهیم و کلمات است . این کلمات و مفاهیم ، در سپهری دیگر متولد شده‌اند و ما آن‌ها را از مزرعهٔ خاص خود چیده‌ایم و برای مصرف به سرزمینی دیگر آورده‌ایم . ارتباط ما با این مفاهیم و کلمات ، در حد اشتراک‌های انسانی است و همهٔ تفاوت‌ها در این‌جا کاملا نادیده و محذوفند . این کار شبیه آن است که ما با معاینهٔ یک بیمار ، به مداوای بیماری دیگر بپردازیم . بدین گونه شاید بتوان گفت که اکثر اهالی این دو طایفه از فلسفه در حصاری از مفاهیم فرسوده و ازکارافتاده گرفتار شده‌اند .
در این میانه ، مدعای بندهٔ حقیر --به عنوان شاگرد کوچک فارابی و ابن‌سینا و دیگر فیلسوفان مسلمان -- این است که فلسفهٔ اسلامی در متن آثار و زندگی فیلسوفان مسلمان ، با آن‌چیزی که امروز به نام فلسفهٔ اسلامی ، موسوم است ، اشتراک لفظی دارد . مثلاً در فلسفه‌ای که شیخ‌الرئیس ابن‌سینا در متن آثار خود آورده ، ما با تفکری زنده و شاداب روبرو می‌شویم ؛ تفکری که می‌تواند در متن زندگی امروز انسان و انسان امروز حضور جدی و ظهور فعال داشته باشد . ابن‌سینا متافیزیکی را تأسیس کرده است که همزمان ، دو غایت دارد :
۱ . نقد عقلانیت یونانی .
۲ . نقد عقلانیت تکفیری ، و نقد خوانش متحجرانه و کلامی و فقهی از دین الهی که نتیجه‌اش زندانی ساختنِ خدا و انسان است ؛ و مقابلهٔ جدی با هرگونه سلطه و سرکوب به نام دین .

نصرالله حکمت
دهم مهرماه ۱۴۰۱

@nasrollahhekmat
مسئلهٔ محوری ابن‌سینا از یک‌سو تعیین تکلیف دانش مابعدالطبیعه است ؛ و از سوی دیگر تعیین تکلیف کتاب *مابعدالطبیعه* ، و به تبع آن ، تعیین تکلیف مؤلف کتاب یعنی ارسطو . این مسئله ، مسئله‌ای سرنوشت‌ساز است و کسی مانند ابن‌سینا که برای خود رسالت علمی و فلسفی قائل است نمی‌تواند از کنار این مسئله ، به سادگی عبور کند . برای همین است که برای اتمام حجت با خود ، و با تاریخ ، بار سنگین و طاقت‌فرسای چهل بار خواندن *مابعدالطبیعهٔ* ارسطو را بر خود هموار می‌کند تا حکمش پذیرفته و مقبول افتد و نگویند که عدول و اعراض او از *مابعدالطبیعهٔ* ارسطو ، مولود جهل او بوده است .

#سه_فیلسوف_سه_اثر_سه_رخداد
#دکتر_نصرالله_حکمت

@nasrollahhekmat


کتاب مذکور چاپ شده و آماده‌ی ارائه به عزیزان می باشد.
دوستانی هم که قبلا سفارش داده بودند لطفا مجدد پیام بدن که خدمتشون ارسال بشه.

@nahekmat
ادمین جهت سفارش
.
⭕️ این‌روزها
سه

ادامهٔ
دوم : «جهان‌لانهٔ» مفاهیم فرسوده
امروز از صبح مشغول شده‌ام تا ادامهٔ بحث پیشین را بنویسم . چندین بار نوشته‌ام و پاک کرده‌ام . نمی‌توانم . حاکمیت ، همهٔ تلاشش را به‌کار گرفته و هرگونه بحث و گفتگو را از پیش درهم شکسته است . به راستی شگفت‌انگیز است . هیچ‌کس و هیچ حکومتی را نمی‌شناسم که با استقرار در قلهٔ ناشنوائی چنین قدرت تخریبی وسیعی داشته باشد و بتواند خشم و نفرت و انزجار عمومی را بدین‌گونه گسترش دهد و تعمیق بخشد .
حملهٔ مسلحانه به مردم ، و به دانشگاه‌ها و دانشجویان که مظهر «خودِآگاه جمعی»اند ، و یورش ناجوانمردانه به دانشگاه صنعتی شریف و به نخبگان و دانشجویان بی‌پناهی که هیچ سلاحی جز کتاب و کلمه ندارند ، نشان‌دهندهٔ عجز و وحشت و ترس و درماندگی است ؛ و البته ریشه در «جهان‌لانهٔ» واژه‌ها و مفاهیم و عبارات کهنه و مستعمل و فرسوده‌ای دارد که سال‌ها است دستمالی و تکرار شده و هیچ‌گونه کارآمدی و مصرفی ندارد جز تولید ، توسعه و تعمیق خشم و نفرت عمومی .

نصرالله حکمت
دوشنبه یازدهم مهر ۱۴۰۱

@nasrollahhekmat
2022/10/03 14:17:26
Back to Top
HTML Embed Code: